دعای فرج تیر 91 - یاصاحب العصر و الزمان
سفارش تبلیغ
صبا ویژن























یاصاحب العصر و الزمان

استاد حسینی قزوینی

 

از برادرمان آقای ملازاده تشکر می‌کنیم که تا حدودی ادب اسلامی را رعایت کردند و با توجه به سوابقی که از ایشان داشتیم، این انتظار را

از ایشان نداشتیم.

در رابطه با بحث امامت که ایشان فرمودند در زمان خلیفه سوم توسط عبدالله بن سبأ صورت گرفته، این‌که عبدالله بن سبأ وجود خارجی

نداشته، هم بسیاری از علمای شیعه بر این باورند و هم علمای اهل سنت که همچنین چیزی نبوده است.

اگر ما به قرآن مراجعه کنیم، می‌بینیم که در قرآن اهمیت ویژه‌ای درباره امامت و خلافت مطرح شده است. خداوند نسبت به حضرت آدم

(علیه السلام) می‌گوید:

إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً

 

همان‌طوری که خداوند نسبت به حضرت ابراهیم (علیه السلام) می‌فرماید:

وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلًّا جَعَلْنَا نَبِیًّا (مریم/49)

 

همین خدای عالم، وقتی نوبت به امامت می‌رسد، می‌گوید:

إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا

 

یا این‌که حضرت موسی (علیه السلام) از خداوند تقاضا می‌کند:

وَ اجْعَلْ لِی وَزِیرًا مِنْ أَهْلِی * هَارُونَ أَخِی

 

و خداوند می‌فرماید:

قَالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی

 

پس بحث خلافت یا امامت، کلیاتش در قرآن کاملا آمده است و نشان می‌دهد که جعل امام و خلیفه به دست خداست و ما برای این، روایات

متعددی هم از سنت داریم که امامت و خلافت یک منصب الهی است و نه به دست پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و نه به

دست مردم.

إبن حبان که از علمای بزرگ اهل سنت است، در کتاب الثقات می‌گوید:

وقتی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در اطراف مکه مشغول تبلیغ دین اسلام

بود، قبیله بنی عامره آمدند و عرض کردند که یا رسول الله! ما حاضریم به تو ایمان بیاوریم،

به شرطی که:

 

همچنین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نامه‌هایی نوشت برای افراد دیگر، مثل عامر بن طفیل و بیحره و هوزه بن علی حنفی، که

الطبقات الکبری ابن سعد دارد که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به هوزه بن علی حنفی نامه نوشت و دعوتش کرد به

اسلام و او گفت:

که من موقعیت مناسبی دارم و اگر بیایم از تو تبلیغ کنم، خیلی از مردم حرف مرا

می‌پذیرند، من حاضرم با تو همکاری کنم، به شرط آنکه خلافت بعد از تو به عهده من باشد.

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تعیین خلافت به دست من نیست و به

دست خداوند است.

 

در مورد غدیر خم، روایات متعدد در منابع شیعه و سنی داریم و در مورد آیه:

یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ

 

در منابع و تفاسیر اهل سنت آمده از ابن مردویه و ابن عباس که می‌گوید:

کنا نقرأ فی زمن رسول الله «بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ» بأن علیا مولی المومنین.

 

پس بحث اصول امامت، تعیینش به دست خداوند است و این‌که امامت به ظالمان نمی‌رسد:

وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا

 

تمام این قضایا در قرآن آمده است، همان‌طور که کلیات نماز در قرآن آمده است. همانطور که دو رکعت نماز صبح یا چهار رکعت نماز عصر در

قرآن تعیین نشده، نسبت به خلافت هم تعیین نشده است. اما کلیات امامت آمده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

خلفائی بعدی اثنا عشر.

 

مسئله دیگر این‌که می‌بینیم که نبی مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از نزول آیه:

وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ

 

در سال سوم هجرت که 40 نفر از سران قریش را دعوت می‌کند، در همانجا بحث خلافت بعد از خویش را مطرح می‌کند و می‌فرماید:

أول من یعاضدنی فی هذا الأمر فهو أخی و وصی و خلیفتی من بعدی.

 

ایشان که می‌گوید بحث خلافت اصلا مطرح نبوده، این مربوط به سال سوم هجرت است.

ابن جریر طبری بنا به نقل از متقی هندی در کنز العمال و هیثمی در مجمع الزوائد و أبو جعفر إسکافی، بنا بر نقل إبن أبی

الحدید و حاکم نیشابوری المستدرک علی الصحیحین می‌گویند این روایت صحیح است و ده‌ها افراد دیگر صحت این قضیه را

قبول دارند.

کنز العمال للمتقی الهندی، ج13، ص128 ـ مجمع الزوائد للهیثمی، ج8، ص302 ـ شرح نهج

البلاغة لإبن أبی الحدید المعتزلی، ج13، ص243 ـ المستدرک علی الصحیحین الحاکم

النیشابوری، ج3، ص132

 

همچنین قضیه حدیث ولایت در مسئله یمن که آمدند از آقا امیرالمومنین (علیه السلام) سعایت کردند و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و

سلم) فرمود:

علیا منی و انا منه و هو ولی کل مومن بعدی.

 

این قضیه برای سال ده بعثت است و ربطی به خلافت عثمان و عبدالله بن سبأ ندارد. حاکم نیشابوری درباره این حدیث می‌گوید:

هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم.

 

کلمه ولی هم مولا نیست که بگویند به معنای اولی بالامر آمده است یا نیامده.

قضیه حدیث ثقلین، حتی در صحیح مسلم آمده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد اهل بیت (علیهم السلام) را قرین و

عدیل قرآن قرار داده است:

انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی

 

یا قضیه حدیث طیر که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

 

أللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک یأکل معی من هذا الطیر، فجاء علی رضی الله عنه.

 

خدایا برسان به من آنکسی را که محبوب ترین خلق در نزد تو است. جز حضرت علی (علیه السلام) کسی نیامد.

 

المستدرک علی الصحیحین الحاکم النیشابوری، ج3، ص130 ـ مجمع الزوائد للهیثمی‌، ج9،

ص126 ـ المعجم الأوسط للطبرانی، ج2، ص207

حدیث منزلت

 


را هم اهل سنت صراحت دارند که روایت صحیح است.

 

 

 

در قضیه غدیر خم که در یک مجمع و همایش یکصد هزار نفری، آقا رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و با آن مقدماتی که فراهم

کرد در آنجا، اشاره کرد بر این‌که حضرت علی (علیه السلام) بعد از من مولای هر مومن و اولی? به نفس هر مومن است و سه شبانه روز

مردم آمدند به امیرالمومنین (علیه السلام) تبریک گفتند و پیشاپیش این تبریک گویان، آقای ابوبکر و عمر بودند که گفتند:

هنیئا لک یابن ابیطالب، اصبحت مولای و مولی کل مومن و مومنة.

 

حسان بن ثابت هم بلند شد و شعری را إنشاء کرد.

و ده‌ها قضایای دیگر که در تاریخ در طول این 23 سال ثبت شده که بالاترین و مهمترین دغدغه نبی مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بحث

خلافت بعد از خویش بوده است.

من نمی‌دانم آیا عزیزان به این توجه دارند که وقتی می‌گویند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خلیفه معین نکرد و بحث وصایت در

اسلام نبوده؛ به نظر من ایشان از خیلی قضایای تاریخی خبر ندارند و روایات متعدد داریم در منابع اهل سنت که:

إن لکل نبی وصی و وارث و أن علیا وصیی و وارثی.

امیرالمومنین (علیه السلام) وصی من است.

تاریخ مدینة دمشق لإبن عساکر، ج42، ص392 ـ المناقب آل أبی طالب لإبن شهر آشوب، ج

2، ص35 ـ فتح الباری شرح صحیح البخاری لإبن حجر العسقلانی، ج8، ص114 ـ الکامل فی

التاریخ لإبن أثیر، ج3، ص154 ـ المناقب للخوارزمی، ص85

 

 

و موارد متعدد دیگری که حتی وقتی آقای ابوبکر می‌خواهد از دنیا برود، حفصه و عایشه می‌گویند که آیا کسی را به عنوان خلیفه معین

می‌کنید یا نه؟ خود ابوبکر، عمر را به عنوان خلیفه معین می‌کند. با این‌که همه به او اعتراض می‌کنند و می‌گویند:

قد ولیت علینا فظا غلیظا.

 

و این‌که جواب خدا را چه خواهی داد؟

المصنف لإبن أبی شیبة کوفی، ج7، ص485 ـ الملل و النحل للشهرستانی، ج1، ص25 ـ

شرح نهج البلاغة لإبن أبی الحدید المعتزلی، ج1، ص164 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساکر،

ج30، ص413

 

البدایة و النهایة لإبن کثیر، ج7، ص386 ـ تفسیر الرازی، ج12، ص50 ـ شواهد التنزیل

للحسکانی، ج1، ص203 ـ الصوارم المهرقة للتستری، ص187 ـ تاریخ بغداد للخطیب

البغدادی، ج8، ص284 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساکر، ج42، ص221

 

صحیح مسلم، ج7، ص123 ـ المستدرک علی الصحیحین الحاکم النیشابوری، ج3، ص109 و

110 و 148 ـ مسند احمد، ج3، ص14 ـ تفسیر إبن کثیر، ج4، ص123 ـ سنن الدارمی، ج2، ص

432 ـ فضائل الصحابة، ص15 ـ السنن الکبری للبیهقی، ج10، ص114 ـ مجمع الزوائد

للهیثمی، ج9، ص163 السنن الکبری للنسائی، ج5، ص45 ـ المعجم الأوسط للطبرانی، ج3،

ص374 ـ کنز العمال للمتقی الهندی، ج13، ص104 ـ أضواء علی السنة المحمدیة لأبو ریة،

ص404 ـ تفسیر الرازی، ج8، ص173 ـ تفسیر الآلوسی، ج6، ص194 ـ الطبقات الکبری لإبن

سعد، ج2، ص194

 

المستدرک علی الصحیحین الحاکم النیشابوری، ج3، ص111 و 134 ـ مسند احمد، ج4، ص

438 ـ سنن الترمذی، ج5، ص296

 

این علی، ولی هر مومن بعد از من است.

 

تاریخ الطبری، ج2، ص63 ـ الکامل فی التاریخ لإبن الأثیر، ج2، ص63 ـ شواهد التنزیل

للحسکانی، ج1، ص486 و 545 ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبی الحدید المعتزلی، ج13، ص211

ـ کنز العمال للمتقی الهندی، ج13، ص114ـ تفسیر الثعلبی، ج7، ص182

 

سوره شعراء/آیه214

 

12 نفر خلیفه بعد از من خواهند آمد.

صحیح بخاری، ج8، ص127 ـ صحیح مسلم، ج6، ص3 و4 ـ المستدرک علی الصحیحین

الحاکم النیشابوری، ج3، ص617 و 618

 

سوره أنبیاء/آیه73

إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ

سوره بقره/آیه124

 

الدر المنثور للسیوطی، ج2، ص298 ـ فتح القدیر للشوکانی، ج2، ص60

 

سوره مائده/آیه67

ای پیامبر! آنچه را که خداوند به تو دستور داده، ابلاغ کن.

 

تفسیر الثعلبی، ج5، ص276 ـ تاریخ الطبری، ج2، ص84

 

أیکون لنا الامر من بعدک؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الامر إلی الله، یضعه حیث یشاء.

خلافت و جانشینی بعد از تو به عهده ما باشد؟ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

فرمود: مسئله تعیین خلیفه و امام به دست خداست و هر کس را که بخواهد امام و خلیفه

قرار می‌دهد.

الثقات لإبن حبان، ج1، ص89? ـ سیرة النبویة للزینی الدحلان، ج1، ص147 ـ حیاة محمد

لمحمد هیکل، ص152

 

سوره طه/آیه36

 

سوره طه/آیات30ـ 29

 

سوره بقره/آیه124

 

سوره بقره/آیه30

یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ

سوره ص/آیه26

 



نوشته شده در چهارشنبه 91 تیر 28ساعت ساعت 10:0 عصر توسط از ولادت تا ظهور| نظر
طبقه بندی: مناظره

بسم الله الرحمن الرحیم  

امام جعفر صادق (علیه السلام) مى فرماید:

روزى رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم) در بقیع تشریف داشتند. در این حال امیر المؤمنین على (علیه السلام) به خدمت شان شرفیاب شده وسلام نمود.

حضرت رسول (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: بنشین.

حضرت على (علیه السلام) اطاعت امر نموده وسمت راست پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) نشست، چند لحظه بعد جعفر بن ابى طالب که به بیت رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) رفته بود وفهمیده بود که حضرت در بقیع تشریف دارند، از راه رسیده سلام کرده وسمت چپ پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) نشست.

مدّتى نگذشت که عبّاس عموى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) نیز از راه رسید وسلام کرد ومقابل پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) نشست. او نیز مانند جعفر بن ابى طالب با راهنمایى اهل خانه پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) در جستجوى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) به بقیع آمده بود.

آنگاه پیامبر رو به على (علیه السلام) نموده فرمود: مى خواهى خبرى وبشارتى به تو بدهم؟

حضرت امیر (علیه السلام) عرض کرد: آرى! یا رسول اللّه!

پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: همین حالا جبرئیل نزد من بود وبه من اطّلاع داد که قائم ما ـ که در آخرالزمان خروج مى کند وزمین را بعد از آن که از ظلم وجور انباشته شده باشد، پر از عدل وداد مى کند ـ از نسل تو واز فرزندان حسین (علیه السلام) خواهد بود.

حضرت على (علیه السلام) عرض کرد: هر چیزى که از خدا به ما مى رسد، به واسطه شماست.

آنگاه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) رو به جعفر بن ابى طالب نمود وفرمود: مى خواهى به تو نیز خبرى وبشارتى بدهم؟

جعفر عرض کرد: آرى! یا رسول اللّه!

پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمودند: همین حالا که جبرئیل نزد من بود به من اطّلاع داد آن کسى که از قائم ما حمایت مى کند از نسل تو خواهد بود. آیا او را مى شناسى؟

جعفر عرض کرد: نه.

پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: او کسى است که چهره اش طلایى ودندانهایش مرتب وشمشیرش آتش بار است، به ذلّت داخل کوه مى شود، وبه عزّت از آن خارج مى گردد. در حالى که جبرئیل ومیکائیل او را حمایت مى کنند.

آنگاه حضرت (صلى الله علیه وآله وسلم) رو به عبّاس نموده فرمود: مى خواهى تو را نیز از خبرى آگاه سازم؟

عبّاس عرض کرد: آرى. ى رسول خدا!

حضرت (صلى الله علیه وآله وسلم) سپس رو به حضرت علی کرد و گفت :  هر آنچه فرزندان تو میبینند از فرزندان عبّاس مى بینند.

عبّاس عرض کرد: آیا از نزدیکى با زنان خوددارى کنم؟

حضرت (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: خداوند آنچه را که مقدّر کرده است، خواهد شد.(1)



نوشته شده در جمعه 91 تیر 23ساعت ساعت 8:16 عصر توسط از ولادت تا ظهور| نظر

 بسم الله الرحمن الرحیم

پاسخ: (نرجس خاتون) مادر امام عصر (علیه السلام) یکى از ملکه هاى وجاهت وزیبایى است که از نسل حواریون عیسى بن مریم بوده است. قدرت الهى آن بانوى مکرمه را براى همسرى حضرت عسکرى (علیه السلام) از روم به سامرا فرستاده تا گوهر تابناک وجود مهدویت در آن رحم پاک پرورش یابد. وى دختر بزرگترین قیاصر روم واز خاندان شمعون، وصى بلا فصل حضرت مسیح است. واما ماجرا از این قرار است که:

(بشر بن سلیمان برده فروش، از فرزندان ابو ایوب انصارى واز شیعیان با اخلاص حضرت امام هادى وامام حسن عسکرى علیهما السلام بود ودر سامره افتخار همسایگرى حضرت عسکرى (علیه السلام) را داشت. او گفت که روزى کافور - یکى از خدمتگزاران امام هادى (علیه السلام) - به خانه ام آمد وگفت: امام با شما کار دارد، وقتى من به خدمت حضرت رسیدم، چنین فرمود: اى بشر تو از اولاد انصار هستى که در زمان ورود حضرت رسول اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) به یارى آن جناب به پا خاستند، ودوستى شما نسبت به ما اهل بیت مسلم است، بنابراین به شما اطمینان زیادى دارم ومى خواهم به تو افتخارى بدهم. رازى را با تو در میان مى گذارم که نزدت محفوظ بماند. سپس نامه پاکیزه اى به خط وزبان رومى مرقوم فرموده وسر آن نامه را با خاتم مبارکش مهر کرد، وکیسه زردى که در آن 225 اشرفى بود بیرون آورد وفرمود: این کیسه را بگیر وبه بغداد برو، وصبح فلان روز سر پل فرات مى روى، در این حال کشتى مى آید، در آن اسیران زیادى خواهى دید که بیشتر آنان مشتریان فرستادگان اشراف بنى عباس خواهند بود وکمى از جوانان عرب مى باشند.

در چنین وقتى متوجه شخصى به نام عمر بن زید برده فروش باش که کنیزى با چنین وصفى خواهى دید که دو لباس حریر پوشیده وخود را از دسترس مشتریان حفظ مى کند.

در این حال صداى ناله اى به زبان رومى از پس پرده رقیق ونازکى خواهى شنید که بر هتک احترام خود مى نالد، در این حال یک مشترى مى آید ومى گوید عفت این کنیزک مرا به خود جلب کرده او را به سیصد دینار به من بفروش.

کنیزک به زبان عربى مى گوید اگر تو حضرت سلیمان باشى وحشمت وجلال او را داشته باشى من به تو رغبت نخواهم کرد ومالت را بیهوده وبیجا خرج نکن. فروشنده مى گوید پس چاره چیست؟ من چاره اى جز فروش شما ندارم. کنیزک مى گوید: این قدر شتاب نکن، بگذار خریدارى پیدا شود که قلب من به او آرام بگیرد. در این هنگام نزد فروشنده رفته وبگو من نامه اى دارم که یکى از بزرگان به خط وزبان رومى نوشته وآنچه که باید بنویسد در آن نامه درج است، نامه را به کنیزک نشان بده تا درباره نویسنده آن بیندیشد، اگر او به نویسنده نامه تمایل پیدا کرد وشما هم اگر راضى شدى من به وکالت او این کنیزک را مى خرم.

بشر بن سلیمان گوید: من به فرموده حضرت امام على النقى عمل کردم وبه همانجا رفتم وآنچه امام فرموده بود من دیدم ونامه را به آن کنیزک دادم، چون نگاه وى به نامه حضرت افتاد به شدت گریه کرد ونگاه (به عمر بن زید) کرد وگفت: مرا به صاحب این نامه بفروش، وقسم یاد نمود که در غیر این صورت خودم را هلاک خواهم کرد.

من در تعیین قیمت با فروشنده گفتگوى زیادى کردم تا به همان مبلغى که امام داده بود راضى شد، من هم پول را تسلیم کردم وبا کنیزک که خندان وشادان بود به محلى که قبلا در بغداد تهیه کرده بودم، در آمدیم. پس از ورود، دیدم نامه را با کمال بى قرارى از جیب خود درآورد وبوسید وروى دیدگان ومژگان خود نهاد وبر بدن وصورت خود مالید.

گفتم: خیلى شگفت است که شما نامه اى را مى بوسى که نویسنده آن را نمى شناسى. گفت: آنچه مى گویم بشنو، تا علت آن را دریابى: من ملکه دختر یشوعا، پسر قیصر روم هستم، مادرم از فرزندان حواریین است واز نظر نسب، نسبت به حضرت عیسى دارم، بگذار داستان عجیب خودم را برایت نقل کنم.

جد من قیصر میخواست مرا در سن سیزده سالگى براى برادرزاده اش تزویج کند. سیصد نفر از رهبانان وقسیسین نصارى از دودمان حواریین عیسى بن مریم وهفتصد نفر از رجال واشراف وچهار هزار نفر از امرا وفرماندهان وسران لشگر وبزرگان مملکت را جمع نمود، آنگاه تختى آراسته به انواع جواهرات را روى چهل پایه نصب کرد، وقتى که پسر برادرش را روى آن نشانید صلیبها را بیرون آورد واسقفها پیش روى او قرار گرفتند وانجیلها را گشودند، ناگهان صلیبها از بلندى روى زمین ریخت وپایه هاى تخت درهم شکست.

پسرعمویم با حالت بیهوشى از بالاى تخت بر روى زمین درافتاده ورنگ صورت اسقفها دگرگون گشت وبه شدت لرزید.

بزرگ اسقفها چون چنین دید، به جدم گفت: پادشاها! ما را از مشاهدى این اوضاع منحوس، که علامت بزرگى مربوط به زوال دین مسیح ومذهب پادشاهى است، معاف بدار.

جدم در حالى که اوضاع را به فال بد گرفت، به اسقفها دستور داد تا پایه هاى تخت را استوار کنند ودوباره صلیبها را برافرازند وگفت: پسر بدبخت برادرم را بیاورید تا هر طور هست این دختر را به وى تزویج نمایم تا شاید که این وصلت مبارک، نحوست آن از بین برود.

وقتى که دستور ثانوى او را عمل کردند، هر چه که در دفعه اول دیده بودند تجدید شد، مردم پراکنده گشتند وجدم با حالت اندوه به حرمسرا رفت وپرده ها بیفتاد.

همان شب در عالم خواب دیدم مثل اینکه حضرت عیسى وشمعون وصى او وگروهى از حواریین در قصر جدم قیصر اجتماع کرده اند ودر جاى تخت منبرى که نور از آن مى درخشید قرار داد. طولى نکشید که (محمد) (صلى الله علیه وآله وسلم) پیغمبر خاتم وداماد وجانشین او وجمعى از فرزندان او وارد قصر شدند. حضرت عیسى به استقبال شتافت وبا حضرت (محمد) معانقه کرد وحضرت فرمود: یا روح الله! من به خواستگارى دختر وصى شما شمعون براى فرزندم آمده ام، ودر این هنگام اشاره به امام حسن عسکرى (علیه السلام) نمود، حضرت عیسى نگاهى به شمعون کرده وگفت: شرافت به سوى تو روى آورده است، با این وصلت با میمنت موافقت کن، او هم گفت: موافقم.

آنگاه دید که حضرت محمد (صلى الله علیه وآله وسلم) بالاى منبر رفت وخطبه اى بیان فرمود ومرا براى فرزندش تزویج کرد، سپس حضرت عیسى وحواریون را گواه گرفت، وقتى که از خواب بیدار شدم از ترس جان خود، خواب را براى پدرم وجدم نقل نکردم وپیوسته آن را در صندوقچه قلبم نهفته وپوشیده مى داشتم.

از آن شب به بعد قلبم از فرط محبت به امام عسکرى (علیه السلام) موج مى زند تا به جایى که از خوراک بازماندم، وکم کم رنجور ولاغر شدم، وبه شدت بیمار گردیدم. جدم تمام پزشکان را احضار کرد وهمه از مداواى من عاجز گردیدند، وقتى از مداوا مایوس شدند جدم گفت: اى نور دیده! شما هر خواهشى دارى به من بگو تا حاجتت را برآورم. گفتم: پدر جان! اگر در به روى اسیران مسلمین بگشایى وقید وبند از آنان بردارى واز زندان آزاد گردانى امید است که عیسى ومادرش مرا شفا دهند.

پدرم درخواست مرا پذیرفت ومن نیز به ظاهر اظهار شفا وبهبودى کردم وکمى غذا خوردم، پدرم خیلى خوشحال شد واز آن روز به بعد، نسبت به اسیران مسلمین احترام شدید انجام مى داد.

در حدود چهارده شب از این ماجرا گذشت. باز در خواب دیدم که دختر پیغمبر اسلام، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به همراهى حضرت مریم وحوریان بهشتى به عیادت من آمدند، حضرت مریم به من توجه کرد وفرمود: این بانوى بانوان جهان، ومادر شوهر تو است. من فورى دامن مبارک حضرت زهرا را گرفتم وبسیار گریستم واز این که امام حسن عسکرى (علیه السلام) به دیدن من نیامده خدمت حضرت زهرا (سلام الله علیها) شکایت کردم، فرمود: او به عیادت تو نخواهد آمد، زیرا تو به خداوند متعال مشرکى ودر مذهب نصارا زندگى مى کنى، اگر مى خواهى خداوند وعیسى ومریم از تو خشنود باشند ومیل دارى فرزندم به دیدنت بیاید، شهادت به یگانگى خداوند ونبوت پدرم که خاتم الانبیا است بده، من هم حسب الامر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) آنچه فرموده بود گفتم، حضرت مرا در آغوش گرفت واین باعث بر بهبودى من شد، آنگاه فرمود: اکنون به انتظار فرزندم حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام) باش که او را به نزدت خواهم فرستاد.

وقتى از خواب بیدار شدم، شوق زیادى در تمام اعماق وجودم راه یافت ومشتاق ملاقات آن حضرت بودم تا اینکه شب بعد امام را در خواب دیدم، در حالى که از گذشته شکوه مى نمودم، گفتم: اى محبوبم، من که خود را در راه محبت تو تلف کردم، فرمود: نیامدن من علتى جز مذهب تو نداشت، ولى حالا که اسلام آورده اى، هر شب به دیدنت مى آیم تا آنکه کم کم وصال واقعى پیش آید، از آن شب تا حال پیوسته در عالم خواب خدمت آن حضرت بودم.

(بشر بن سلیمان) پرسید چگونه در میان اسیران افتادى؟ گفت: در یکى از شبها در عالم خواب حضرت عسکرى را دیدم فرمود: فلان روز جدت قیصر، لشگرى به جنگ مسلمانان مى فرستد، تو مى توانى به طور ناشناس در لباس خدمتگزاران همراه با عده اى از کنیزان که از فلان راه مى روند به آنها ملحق شوى.

من به فرموده حضرت عمل کردم، وپیش قراولان اسلام با خبر شدند وما را اسیر گرفتند وکار من به اینجا کشید که دیدى، ولى تا به حال به کسى نگفتم که نوه پادشاه روم هستم. تا اینکه پیرمردى که در تقسیم غنایم جنگى سهم او شده بودم، نامم را پرسید، من اظهار نکردم وگفتم: نرجس. گفت: نام کنیزان؟

(بشر) گفت چه بسیار جاى تعجب است که تو رومى هستى وزبانت عربى است؟

گفتم: جدم در تربیت من جهدى بلیغ وسعى بسیارى داشت، وزنى را که چندین زبان مى دانست، براى من تهیه کرده بود واز صبح وشام نزد من مى آمد وزبان عربى به من مى آموخت، روى همین اصل است که مى توانم عربى حرف بزنم.

(بشر) مى گوید: وقتى او را به سامره خدمت امام على النقى (علیه السلام) بردم، حضرت از وى پرسید: عزت اسلام وذلت نصارى وشرف خاندان پیغمبر (صلى الله علیه وآله وسلم) را چگونه دیدى؟

گفت: در موردى که شما از من داناترید چه بگویم. فرمود: مى خواهم ده هزار دینار ویا مژده مسرت انگیزى به تو بدهم، کدام یک را انتخاب مى کنى؟ عرض کرد: فرزندى به من بدهید، فرمود: تو را مژده به فرزندى مى دهم که شرق وغرب عالم را مالک مى شود وجهان را پر از عدل وداد خواهد کرد پس از آنکه پر از ظلم وجور شده باشد.

عرض کرد: این فرزند از چه شوهرى خواهد بود؟ فرمود: از آن کس که پیغمبر اسلام در فلان شب در فلان ماه وفلان سال رومى تو را براى او خواستگارى نمود، در آن عیسى بن مریم ووصى او تو را به چه کسى تزویج کردند؟

گفت: به فرزند دلبند شما، فرمود او را مى شناسى؟ عرض کرد: از شبى که به دست حضرت فاطمه (علیها السلام) اسلام آوردم، دیگر شبى نبود که او به دیدن من نیامده باشد.

آنگاه حضرت امام على النقى (علیه السلام) به (کافور) خادم فرمود: خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید، وقتى که آن بانوى محترم آمد فرمود: خواهرم این همان زنى است که گفته بودم، حکیمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش خود گرفت واز دیدارش شادمان گردید، آنگاه حضرت فرمود: اى عمه او را به خانه خود ببر وفرایض مذهبى واعمال مستحبه را به وى یاد بده که او همسر فرزندم حسن ومادر قائم آل محمد (علیه السلام) است).(7)

واما اسامى مختلفى براى مادر گرامى امام زمان (عجل الله فرجه) ذکر شده که محمد بن على بن حمزه، ضمن نقل حدیثى از امام عسکرى (علیه السلام) در این رابطه مى گوید: مادرش (مادر حضرت حجت) ملیکه بود که او را در بعضى روزها سوسن، ودر بعضى از ایام ریحانه مى گفتند وصیقل ونرجس نیز از نامهاى او بود.(8) البته در بعضى احادیث (صقیل) نیز وارد شده است.

....................................................................

منابع

(1) همان ماخذ، ص 351.
(2) خورشید مغرب، محمد رضا حکیمى، ص 24.
(3) بر اساس بعضى روایات که در منتهى الآمال نیز آمده، حکیمه خاتون مى گوید: (بعد از آنکه نرجس از خواب بیدار شد، من او را به سینه چسباندم ونام خدا را بر زبان جارى کردم. امام حسن عسکرى (علیه السلام) فرمود: سوره (قدر) را برایش بخوان. آن سوره را خواندم واز نرجس پرسیدم حالت چطور است؟ او گفت: آنچه مولایت فرموده بود، ظاهر شد. من دوباره سوره (قدر) را خواندم. کودک نیز در شکم مادر، همراه من سوره (قدر) را خواند که من ترسیدم).
(4) بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 51، ص 19.
(5) منتهى الآمال، محدث قمى، ج 2، ص 285.
(6) مهدى موعود، ترجمه ونگارش، على دوانى، ص 393.
(7) کتاب غیبت، شیخ طوسى، ص 124.
(8) کشف الحق، خاتون آباى، ص 34.
(9) الزام الناصب، شیخ حائرى یزدى، ج 1، ص 483.
(10) اثبات الهداه، شیخ حر عاملى، ج 7، ص 110 و169.
(11) معانى الاخبار، شیخ صدوق، ص 65.
(12) سوره اسراء، آیه 35.
(13) تفسیر فرات کوفى، ص 240.
(14) کمال الدین وتمام النعمه، صدوق، ص 378.
(15) سوره هود، آیه 86.
(16) منتهى الآمال، محدث قمى، ج 2، ص 286.
(17) منتهى الآمال، محدث قمى، ج 2، ص 287.
(18) بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 51، ص 30.
(19) الزام الناصب، شیخ حائرى یزدى، ج 1، ص 271.
(20) خورشید مغرب، محمد رضا حکیمى، ص 264.

 

 



نوشته شده در پنج شنبه 91 تیر 22ساعت ساعت 3:36 صبح توسط از ولادت تا ظهور| نظر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم شیخ مفید (رضوان الله علیه) در ذکر علامتهاى زمان قیام حضرت مهدى علیه السلام در کتاب ارشاد چنین فرموده است:

بدان که: روایاتى که در ذکر نشانه هاى زمان ظهور حضرت مهدى علیه السلام رسیده، وآن نشانه ها وعلامات وحوادث باید پیش از ظهور مبارک آن بزرگوار واقع شود فراوان است که از جمله ى آنها این علامت است:

1- خروج سفیانى.

2- کشته شدن سید حسنى.

3- اختلاف بنى عباس بر سر سلطنت دنیوى.

4- گرفتن خورشید در نیمه ى ماه مبارک رمضان.

5- گرفتن قرص ماه در آخر ماه مبارک بر خلاف عادت.

6- فرو رفتن زمین (بیداء) که سرزمینى است میان مکه ومدینه.

7- فرو رفتن یا جمعیتى در مشرق.

8- فرو رفتن یا جمعیتى در مغرب.

9- توقف خورشید از اول ظهر تا وسط عصر.

10- طلوع خورشید از مغرب.

11- کشته شدن نفس زکیه که سیدى است هاشمى در پشت کوفه، یعنى: نجف، با هفتاد نفر از صلحاء.

12- بریدن سر مردى هاشمى؛ یعنى: سید در میان رکن ومقام.

13- خراب شدن دیوار مسجد کوفه.

14- نمایان شدن پرچم هاى سیاه از طرف خراسان.

15- خروج یمانى، از طرف یمن.

16- ظهور مغربى، در مصر وحکومت بر شامات.

17- فرود آمدن ترکان در جزیره، که ظاهرا شرقى ها وغربى ها هستند، در جزیرة العرب.

18- ورود رومیان در رمله.

19- طلوع ستاره ى درخشانى در مشرق که مانند ماه بدرخشد وسپس دو طرف آن خم گردد بطورى که نزدیک باشد دو طرف آن به هم برسد. والبته این ستاره غیر از ستاره ى دنباله دارى است که در بعضى از روایات به قیام شخصى در آخر الزمان پیش از ظهور حضرت مهدى علیه السلام اشاره دارد.

20- پیدا شدن سرخى شدیدى در آسمان که در اطراف آن پراکنده شود.

21- پیدایش آتشى در طول مشرق که تا سه روز یا هفت روز در هوا بماند.

22- عرب ها استقلال پیدا کنند وکشورگشائى نمایند واز زیر بار ونفوذ دیگران بیرون روند.

23- اهل مصر فرمانرواى خود را بکشند.

24- پرچم هاى قیس وعرب به کشور مصر وارد شود.

25- شام خراب شود وسه پرچم مختلف در آنجا پدیدار گردد.

26- پرچم هاى (کنده) در خراسان کوبیده شود.

27- سوارانى از طرف مغرب بیایند تا در کنار (حیره) حدود نجف، منزل گزینند وپرچم هایى سیاه از طرف مشرق بسوى آنها روى آورند.

28- شط فرات طغیان کند یا شکافته شود به حدى که آب در کوچه هاى کوفه داخل شود.

29- دوازده نفر از نژاد ابو طالب خروج نمایند که هر کدام از آنها دعوى امامت نمایند.

30- شصت نفر دروغگو ظاهر شوند که همگى به دروغ ادعاى پیغمبرى کنند.

31- مرد بزرگ وبا شخصیتى از پیروان بنى عباس را میان (جلولا) و(خانقین) بسوزانند.

32- پلى در بغداد در کنار محله ى (کرخ) ساخته شود.

33- باد سیاهى در اول روز در بغداد بلند شود، وزلزله اى در آنجا روى دهد به حدى که بسیارى از شهر فرو رفته وخراب گردد.

34- ترسى عمومى ومرگى سریع وهمگانى همه ى اهل عراق ومردم بغداد را فرا گیرد که قرار وآرام، یا راه فرار نداشته باشند.

35- نقصانى در مال وجان ومحصول مردم پیدا شود.

36- ملخى در فصل خود، وملخى بى موقع پیدا شود که زراعت وغلات را نابود کند، ومردم از آنچه که مى کارند نفعى نبرند.

37- اختلاف ودو دستگى در میان دو صنف (عجم) پیدا شود بطورى که خونریزى بسیارى در بین آنان پدیدار گردد.

38- بردگان در برابر اربابان خود سرکشى کنند واز زیر فرمان آنها بیرون روند وآقایان خود را به قتل رسانند.

39- گروهى از بدعت گزاران به شکل میمون وخوک، مسخ گردند.

40- بندگان بر شهرهاى اربابان خود غلبه پیدا کنند.

41- ندائى از آسمان بلند شود که همه ى مردم روى زمین هر کس به زبان خود آن را بشنوند.

42- صورت وسینه اى در چشمه ى خورشید، ودر روایت دیگرى صورت وکف دستى در برابر خورشید ظاهر شود.

43- مردگانى زنده شوند واز قبرها بیرون بیایند، وبه دنیا بازگردند، وبا یکدیگر آشنا شوند، واز یکدیگر دید وبازدید نمایند.

44- این جریانات، که البته در تحقق وقوع آنها ترتیب شرط نیست، با بیست وچهار باران پى در پى پایان پذیرد، که زمین بوسیله ى آن باران ها زنده گردد، وبرکاتش آشکار شود، وپس از آن هر گونه آفت وبیمارى از شیعیان حضرت مهدى علیه السلام ومعتقدین به حق دور گردد، وآنگاه بدانند که آن جناب در مکه ظهور نموده وبراى یاران آن حضرت بدان سو رهسپار شوند، چنانکه اخبار در این زمینه روایت شده است.

واین نشانه ها که گفته شد البته قسمتى از آنها حتمى، وقسمتى مشروط به شروطى است که اگر خدا بخواهد واقع نخواهد شد؛ وخداوند بدانچه واقع خواهد شد، دانا وآگاه است. وما این حوادث وعلائم را مطابق آنچه در کتب حدیث وروایات یافتیم، نقل نمودیم. واز خداوند یارى مى جوئیم واز او توفیق مى طلبیم.(1)

آنچه تا اینجا آمد، شمارى اندک از انبوه علامات ظهور حضرت ولى الله الاعظم امام عصر وناموس دهر (ارواحنا له الفداء) بود که فهرست وار بر شمردیم، تحقیقا شمارش همه ى علاماتى که از زبان گهربار ائمه ى معصومین علیهم السلام روایت شده ومحدثین عالى مقام شیعه آن علامات را در کتابهاى ارزنده خود جمع آورى نموده اند بیش از آن است که در این مختصر بگنجد.

علاقه مندانى که مایلند از علامات ظهور مهدى فاطمه علیهما السلام ویکتا بازمانده ى اختر فروزان آسمان نبوت وامامت بیش از آنچه که نقل شد؛ واقف گردند، مى توانند به کتابهائى که با تفصیل بیشترى در این زمینه نگارش یافته است، مراجعه نمایند.



نوشته شده در چهارشنبه 91 تیر 21ساعت ساعت 6:52 صبح توسط از ولادت تا ظهور| نظر بدهید

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

پاسخ: اگر چه عقیده به وجود (مهدى موعود) در بین شیعه امامیه، موج بیشترى داد، وشاید روایات وارده در این موضوع بالغ بر یک هزار حدیث باشد؛ اما بعضى از پژوهندگان مسائل اسلامى، تعداد روایاتى را که از طرق اهل تسنن در این زمینه وارد شده، به دویست حدیث تخمین زده اند.

بارى، هر چند که خفقان عمومى در دوران بنى امیه وبنى عباس ودستهاى مقتدر ومرموز سیاست وقت وتعصبات شدید مذهبى اجاره نمى داد که اخبار مربوط به ولایت وامامت مورد مذاکره وثبت وضبط قرار گیرد، ولى باز هم کتابهاى اصلى اهل سنت از احادیث مربوط به حضرت مهدى (عجل الله فرجه) خالى نیست که در اینجا به چند نمونه اشاره مى کنیم:

حذیفه گوید: رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) خطبه مى خواندند که در خلال سخنان از آنچه در آینده به وقوع خواهد پیوست گفته وفرمودند: (اگر از عمر روزگار جز یک روز نمانده باشد، خداوند آن روز را چنان طولانى کند که مردى از فرزندانم، که هم اسم من است، برانگیخته شود. سلمان عرض کرد: اى رسول خدا از کدام فرزندتان خواهد بود؟ حضرت فرمود: از این فرزندم وبا دست مبارک به پشت امام حسین (علیه السلام) زدند).(1)

- وعبد الله بن مسعود گوید: پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: (اگر از عمر دنیا جز یک روز باقى نمانده باشد، خداوند متعال آن روز را آنقدر طولانى مى گرداند تا مردى از امتم واهل بیتم مبعوث شود، نام او نام من است وزمین را پر از عدل وقسط مى کند، چنانکه پیش از آن پر از ظلم وجور بوده است).(2)

- ونیز از همان حضرت روایت کرده اند که فرمود: (مهدى موعود از عترت من واولاد فاطمه است).(3)

- وابو سعید خدرى از پیغمبر (صلى الله علیه وآله وسلم) روایت کرده که فرمود: (در آخر الزمان بلاى سختى از جانب سلطان، بر امت من نازل مى شود، بلایى که سخت تر از آن شنیده نشده است، به طورى که زمین فراخ بر آنها تنگ شده پر از جور وستم مى شود. مؤمنین پناهگاه ودادرسى از ظلم وستم نمى یابند. پس خدا مردى از خانواده مرا مى فرستد تا زمین را پر از عدل وقسط کند، چنانکه از ظلم وجور پر شده است. ساکنین آسمان وزمین، از او راضى خواهند بود. زمین تمام گیاهان خود را برایش مى رویاند، وآسمان بارانش را پى در پى فرو مى فرستد، به طورى که مردگان آرزوى زندگى دوباره مى کنند، هفت سال یا نه سال در بین مردم زندگى مى کند).(4)

- ونیز از آن حضرت روایت شده که فرمود: (مهدى ما پیشانى بلند وباریک بینى است. زمین را پر از عدل وداد مى کند، چنان که از ظلم وبیدادگرى پر شده است، مدت هفت سال حکومت مى کند).(5)

- ونیز ابن عباس از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) روایت کرده است که فرمود: (مهدى (علیه السلام) طاووس اهل بهشت است).(6)



نوشته شده در چهارشنبه 91 تیر 21ساعت ساعت 6:37 صبح توسط از ولادت تا ظهور| نظر بدهید

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Night Skin